تبليغاتX
مثل بارون

تو رفتی...ولی حضورت توی شبای دلتنگیم حس می شه...

تو نیستی...ولی حرفات توی دریای ذهنم موج می زنه و گل ولای احساسمو جابه جا می کنه...

تو نمیای...ولی حال وهوای اومدنت توی کوچه پس کوچه ی دلم جریان داره...

کاش بودی تا لحظه های دلتنگیمو پراز صدات کنی...ولی نیستی..می تونستی جای ستاره ها رو تو

شبام پر کنی می تونستی ماه شبای تنهاییم باشی می تونستی خورشید روزای تارم باشی ولی

تخواستی...اره نخواستی.

ولی خواستی که من دلتنگ باشم خواستی که بعد از تو ازتو بگم...خواستی عکس نداشتتو قاب کنم و

روی دیوار دلم نصب کنم و هر روز نگاهش کنمویاد خاطره هامون بیفتم با این که خاطره هامون این قدر

کم و کوتاهند که هر چقدر هم ازشون حرف بزنم دفتر خاطراتم تموم نمی شه...

خاطراتی که یه زمانی خیلی قشنگ بودن و روحمو نوازش می دادن ولی حالا فقط شدن دلتنگی روزام و

کابوس شبام...

راستش تو هم مثل خاطراتت برام شدی یه خاطره...یه خاطره تلخ ولی پند اموز...ولی من حتی پند

حاصل از این خاطره های تلخو نمی خوام پندشم برام عذابه...اره عذابه...اخه پندی که از قصه ی تو گرفتم

منو از تموم دنیام جدا می کنه و میشم یه فصل زرد تو سالای پر هیاهوی زندگی...

عیبی نداره به قول خودت نبودن تو رو می زاریم به پای قسمت...اره...قسمتی که همیشه بهونه ای برای

عشقای دورغین بوده و هست.عشقایی که پر از خالین و فقط ظاهر فریبنده ای دارن و فقط فریبن نه

عشق...ووقتی به قول خودشون به اخر خط می رسن به قسمت متوسل می شن درست مثل عشق

تو...عشقی که این قدر بی محتوا و خالی بود که تنها بهونش قسمت بود...

نه ...اشتباه نکن ازت گلایه نمی کنم...حتی عشقتو با عشق دیگران مقایسه نمی کنم ولی چه کنم که

زخمی که روی دلم گذاشتی هنوز تازست.

دوست دارم ولی برنگرد...چون اگه برگردی خرد میشی نمی خوام خرد شدنتو ببینم...چون دیگه نمی

تونی ماه شبای تنهاییم باشی...

همون جا که هستی باش و فقط به ارزوهات فکرکن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 16:15  توسط مثل بارون | 

صدایی می شنوم به عمق تاریکی یک شهر یا به اندازه ی ژرفای یک دریا که قایقی سرگردان را هدایت می کند.

صدایت می کنم اما صدایم را نمی شنوی.

گر چه اینجا نیستی اما مهربانیت را حس می کنم. من گمشده نیستم زیرا صدای تورا به همراه دارم...صدایی که پر از شهامت است...

می خواهم همیشه صدای تو را بشنوم زیرا تا ان زمان که صدای تو را می شنوم قدرت زیستن دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 15:56  توسط مثل بارون | 
aks-haye-eshghoolaneh-3-300x300.jpg

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 17:7  توسط مثل بارون | 
 برای رسیدن به تو از بهار گذشتم... تابستان را کنار زدم...پاییز را خط زدم و زمستان را سردتر از همیشه

به بهار هدیه کردم...ولی تو نه سردی بی تفاوتی هایم را چشیدی و نه در اتش و گرمای نگاهم سوختی

و ساده از کنار من و بی تفاوتی هایم گذشتی... 

 ehsasi-nice-2-300x300.jpg

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 17:5  توسط مثل بارون | 
دوباره نسیم یادت توی ذهنم شروع به وزیدن کرد.....

من غم زده این نسیمو با تمام وجود روی نبض فکرم احساس می کنم...اره...دوباره توی لحظه ای هستم

که به تو فکر میکنم.اصلا چرا باید به توفکر کنم؟؟؟ چرا باید این همه زجر بکشم به خاطر تو که حتی

لحظه ای به من فکر نمیکنی..... نمی دونم این چه حسیه که منو به طرف می کشونه ...نمی دونم...

فقط می دونم این قدرت قدرت داره که تمام وجودمو تسخیر می کنه....

تازگیا شدم مثل یه برگ زرد که گوشه ی کوچه بن بستی افتاده و فقط نسیم فکر توئه که منو جا به جا

میکنه تو این قدر منو جا به جا می کنی و به دیوارای سد این کوچه ی بن بست می کوبی که خورد

می شم و فقط تکه هی کوچیکی ازم باقی می مونه و مطمئنا اگه بازم نسیم یادت از اون کوچه ی

بن بست عبور کنه و منو دلمو فکرمو جا به جا کنه دیگه چیزی ازم باقی نمی مونه و نابود می شم...

با این که یادت منو این قدر جا به جا وتخریب می کنه ولی در نهایت بازم گوشه نشین همون کوچه ی

بن بستم....

می دونم فقط یادته که توی کوچه ی بن بست دلم پرسه می زنه و تو هیچ وقت برنمی گردی...

حتی اگه برگردی هم فایده نداره چون تا اون موقع دیگه چیزی ازم باقی نمی مونه که بخوام به پات بریزم

و نگهت دارم...

پس بهتره که سرنوشت تو رفتن باشه و سر نوشت من انتظار برای کسی که هرگز برنمی گرده...

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 19:9  توسط مثل بارون | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 19:14  توسط مثل بارون | 
هميشه فكر مي كردم عشق مثل اينه كه اسم يك نفرو با مداد روي كاغذ قلبت بنويسي و هر وقت خواستي اون

اسمو با پاكن پاك كني ولي هر چي بيشتر از تنهاييم مي گذره بيشتر به اشتباهم پي مي برم. اره...عشق درست

همينه ولي فرق عمدش اينه كه وقتي عاشق ميشي ديگه با مداد نمينويسي بلكه هر چي مينويسي با يك

خودنويسه...

 

با يك خودنويس كه ديگه نميشه با پاكن پاكش كني و اگه بخواي ديگه اون اسم روي كاغذت نباشه بايد اونو با

همون خودنويس خطش بزني ولي چه فايده چون با خط زدن رنگ عشق پر رنگتر ميشه و خودشو بيشتر

روي كاغذ نشون مي ده . نوشتن اسم اسونه شايد با يك نگاه يا حتي يك صدا ..

كسي كه تو راهه عشق خودنويس دستش ميگيره بايد به اينده هم فكر كنه و بدونه كه شايد روزي مجبور بشه

اون اسمو خط بزنه و بدونه خط زدن كار اسوني نيست... پس اگه عاشق شدي قبل از اينكه اسمي رو روي

كاغذ قلبت بنويسي هشدار خط زدنو بالاي كاغذت بنويس ببين اگه تونستي اون اسمو بدون اينكه دستت بلرزه

و بدنت سرد بشه روي كاغذ بنويسي به نوشتن ادامه بده و تو اين راه از هيچي نترس ولي اگه دستت لرزيد و

بدنت سرد شد بدون كه بهتره نوشتنو فراموش كني و تا ابد نوشتن با خودنويسو كنار بذاري و بدن اين اتفاق

براي تو به مراتب بهتره تا اينه مجبور بشي بعدها اون اسمو خط بزني در حالي كه خط زدن اون اسم جز خط

خطي كردن قلبت چيزي رو عوض نمي كنه و فقط از اين به بعد حس مي كني يك درد بزرگ روي قلبت

سنگيني مي كنه...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 18:6  توسط مثل بارون | 
 

۱.دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو‘بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم

 ۲.هیچکس لیاقت اشکای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

۳.اگر کسی تو را ان طور که می خواهی دوست ندارد به این معنا نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴.دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵.بدترین شکل دلتنگی برای کسی ان است که رد کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید.

۶.هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

۷.ممکن است تو در تمام دنیا فقط یک نفر باشی‘ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

۸.هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند‘نگذران.

۹.شاید خدا خواسته که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ‘به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی

۱۰.به چیزی که گذشت غم مخور‘به ان چه سپس از ان امد لبخند بزن.

۱۱.همیشه افرادی هستند که تو را می ازارند‘با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را ازرده دوباره اعتماد نکنی.

۱۲.خودت را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از ان که شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

۱۳.زیاد از حد خود را تحت فشار قرار نده بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتند که انتظارش را نداری.

 

 

1.                                                                                                                                                                                                                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 15:15  توسط مثل بارون | 

 

ما به دنیا می اییم تا درغربت هایمتن بمیریم‘ولی عشق می تواند ما را در زیباترین مرگ رهایی ببخشد.زیرا عاشق مردن در عشق مردن است و عشق همه ی هستی است.

 

***

چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه کرد‘ زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوستش داری…..

 

***

 ادما مثل یه کتاب می مونند تا وقتی تموم نشن برای دیگران جالبن پیس سعی کن خودتو جلوی دیگران ورق نزنی چون مطمئن باش اگه تموم بشی می رن سراغ یه کتاب دیگه.

 

***

لحظه های از دست رفتنی برای شکستن یه دل کافیه اما برای اینکه از دلش در بیاری شاد هیچ فرصتی پیدا نکنی... می شه مثل اشک بعضی ها رو از چشمات بندازی ولی نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری می شه

 

***

 

اگه یک روز فکر کردی نبودن یک نفر بهتر از بودنشه یک لحظه چشماتو ببند و وقتی رو تصور کن که اون نباشه بعد اگه اشک از چشمات جاری شد بدون که داری به خودت دروغ می گی تو هنوزم دوستش داری...

 

***

ازم پرسید دوستم داری؟ گفتم: اره. پرسید چقدر؟؟گفتم از اینجا تا خدا... اشک تو چشماش جمع شد و گفت مگه نگفتی که خدا از همه چیز به ما نزدیکتره؟؟؟

***

دوستت داشتم یادت هست؟ گفتم دوستت دارم و تو گفتی کوچکی!!!برای دوست داشتنت رفتم تا بزرگ شوم اما ان قدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت دارم...

***

هیچ وقت دل به کسی نبند چون دنیا این قدر کوچیکه که توش دوتا دلدار کنار هم جا نمی شه...ولی اگر دل به کسی بستی هیچ وقت ازش جدا نشو چون دنیا این قدر بزرگه که شاید دیگخ پیداش نکنی...

 

***

در یک دقیقه می شه یک نفر رو خرد کرد‘ در یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت و در یک دقیقه می شه عاشق شد ... ولی یک عمر طول می کشه تا تونی کسی رو فراموش کنی.

 

***

عشق خیس شدن دو دلدار زیر بارون نیست... عشق اینه که من چترم رو ارام روی سر دلدارم بگیرم و او هرگز نفهمه که چرا زیر بارون بود و خیس نشد.

 

***

همیشه به یاد داشته باش چیزی که امروز داری شاید ارزوی دیروزت بوده و بزرگترین ارزوی فردات... س همیشه سعی کن قدر چیزی رو که داری بدونی!!!

 

***

هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده نشکنه ولی من حداقل می تونم بهش یاد بدم که وقتی شکست با لبه ی تیزش دست کسی رو که شکسته نبره

***

دیروز را سوزاندیم برای امروز...امروزمان را می گذرانیم برای فردا...و فردایمان دیروزی دیگر!!! و این است بازی پوچ ما انسان ها...

 

***

وقتی به دنیا اومدم توی گوشم اذان گفتن. وقتی می میرم برام نماز می خونند. زندگی چقدر کوتاست فاصله ی اذان تا نماز...

***

پلکهای مرطوب مرا باور کن!این باران نیست که می بارد‘صدای خسته ی من است که از چشمهایم بیرون میریزد...

***

سالها بود که دلم قدرت پرواز نداشت... سخت می سوخت و جرات ابراز نداشت... درد او بی خبری بود و دلش غافل بود.

 

***

خیانت تنها این نیست که روزی را با دیگری بگذرانی.خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد...

 

***

دستم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل گرفتند... ولی هیچ کس فکر نکرد شاید من گلی کاشته ام.....

 

***

 

پرسیدم عشق چیست؟ گفت: اتش! گفتم مگر ان را دیده ای؟گفت نه! در ان سوخته ام...

 

***

وقتی برگای پاییزی رو زیر پاهات له می کنی به خاطر بیار که روزی بهت نفس هدیه می دادن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 12:5  توسط مثل بارون | 

 

 معنای سکوت حرف نزدن نیست . سکوت درست پشت هر وازه به خواب رفته است‘درست پشت نگاه کردن

 

دو عاشق به یکدیگر.

 

اگر قادر بودیم در این لحظه ها جهان را از دوز تماشا کنیم‘قسم می خورم که با درخشان ترین گوهر عالم

 

روبرو می شدیم. زیرا درست در این لحظات است که سکوت بیدار می شود و کودکانه ترین حس و دریافت

 

ادمی‘در جان ما شعله می کشد و خداوند به شوق در می اید.

 

عزیز!هر بار برای کسی حرف می زنم که از کسان من نیست‘می اندیشم در جایی از راه اشتباه امدم.زیرا

 

حرف های ما فقط زمانی شنیده می شود که گوش ها ان را دوستانه و مهربانانه بشنوند.مثل شعر خواندن و

 

شعر شنیدن است.

 

هیچ شعری به راستی شنیده نخواهد شد‘مگر اینکه گوش ها رام شوند و صادقانه راه ورود کلمات را به درون

 

خویش باز کنند. انگاه کلمات به راه می افتند و از روی لب های گاه خیس و از روی موج صدا به چهره های

 

روبرو پرتاب می شوند‘تا در پهنه ی صورت ها نقش حیاتی دوباره را رقم بزنند.

 

ولی این بار‘در برابرم کسی استکه مرا صادقانه به پای کاغذ کشانده است تا سرریز شوم ‘دوباره در خود فرو

 

روم‘بیرون بیایم و شفاف در برابرش به تمامی افشا شوم. حتی تنهایی ام را به بادها بسپارم تا به هر کجا که

 

یادی از اوست‘ببرند. اما باور کن از اینکه وقت دیدار تو فرا می رسد‘ناگهان چون"پریا" دود می شوم‘ جیغ می

 

شوم‘ پود شده تار می شوم و چون تنگ شرابی شکسته در گوشه ی رف‘ لق لق می زنم‘ تا بمانم و به صدای

 

تو گوش دهم و تو به صدای من . اگر از این لحظه ها توانستیم صدای خلوص را بشنویم‘ سکوت را بیدار کرده

 

ایم و اینجاست که ایمان ما به یکدیگر اغاز می شود.

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 1:12  توسط مثل بارون | 

 

ما ادما برای شناخت خود‘ چیزی بیشتر از نام و شناسنامه می خواهیم. من هرگز کسی را شبیه نامش ندیده ام

 

‘هرگز. ولی بسیاری از انسان ها تلاش می کنند تا شبیه نامهایشان یا نامهای مردمان دیگر شوند. اما نمی دانند

 

در این بیهودگی همه ان چیزهایی را که می تواند‘ادمی را به خویشتن بشناساند‘همه ان لحظه های ناب و شفاف

 

را از دست می دهند. می دانی چرا؟؟؟ زیرا هرگز هیچ تخمی شبیه پرنده پیشین  نمی شود و  نیست‘ هیچ

 

درختی نمی خواهد و نمی تواند شبیه هسته ی اولیه ی خود شود.

 

مهربانم‘ما برای شناخت خود‘باید قویترین نیروی تخیل جهان را به دست اوریم.

 

کسی قادر است بیش ازدیگران خود را به یاد بیاوردو تخیل کند‘می توند خود و دیگران و جهان را بشناسد.

 

امتحان کن.

 

از تخیل رفتن های من اغاز کن‘از تخیل سفر پرنده ها و بازگشتشان .

 

ببین اسمان ها و زمین هرگز عبور پرندگان را فراموش نمی کند و پرنده ها هرگز

 

ابی ترین جاده های اسمان را از یاد نمی برند. چرا که فقط تخیل جاده های اسمان و برکه های دور است که

 

هرسال ان ها را در کوچی زیبا به زندگی دوباره می رساند.

 

مهربان!!! این پرنده ها نمی روند تا در جایی کز کرده بمیرند‘فقط پرندگان پیر

 

می توانند و می خواهند پرواز مرگ را تجربه کنند و بروند تا در جایی دور از چشم دیگران بمیرند. اما انها

 

پرواز می کنند‘سفر می کنند تا عشق را از سرزمینی به سرزمین دیگر ببرند. مثل باد که گرده های عشق را

 

در بهار‘ به سرزمین راز امیز باروری گیاهان می برند.یعنی عشق را به عشق می رساند.

 

خیال نکن این همه اتفاق از سر هیچ است‘نه‘همه چیز زاییده تخیل شگرف و قانون ازلی عالم است.

 

بیا و امتحان کن!یک روز همه وجودت را از دری بگذران که من هر روز از ان عبور می کنم و گم می شوم.

 

ان وقت مرا خواهی دید که در شبانه و صبحگاه کوچه می روم‘می روم و می بینی که چطور می ایم‘می ایم...

 

(منتخب از کتاب"ما عشق را از بهشت به زمین اورده ایم" نوشته ی هیوا مسیح)

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 1:18  توسط مثل بارون | 

 

مهربانم!بگذار بپرسم‘می دانی چرا نمی خواهیم انچه به دست اورده ایم‘از دست بدهیم؟

 

زیرا فکر می کنیم دستهایمان خالی خواهد شد. زیر پایمان خالی خواهد شد و میرسیم به اینجا که: راهی که به

 

فردا ختم می شود پیدا نیست و دلیل اندوه ما همین تاریکی مسیری است که می رویم.عزیز! مسئله این نیست که

 

لحظات ما چگونه گذشته است‘مسئله این است که ما خود لحظاتیم و هر روز غشای گذشته را ضخیم تر می کنیم

 

و شاید فراموش کرده ایم که تنها راه نجات عشق این است که در درون این لحظات‘روبروی هم بنشینیم و

 

حرف بزنیم.

عزیز با لحظه هایت مهربان و وفادار باش‘ می گذرد‘می گذرد‘می گذرد.

(منتخب از کتاب"ما عشق را از بهشت به زمین اورده ایم " نوشته ی هیوا مسیح)

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 1:15  توسط مثل بارون | 

می خوام همه چیز را به دست فراموشی سپارم... می خوام دیگر نخوانم...ننویسم...ولی وسوسه ی نوشتن ان

 

قدر در قلب کوچکم رخنه کرده که توان زیستن را از من گرفته است. به راستی نوشتن جز حیلت بخشیدن به

 

خاطره ها چه قدرتی دارد؟؟؟نمی دانم چرا؟ نمی دانم چرا هنگامی که دست به قلم می شوم تا بنویسم سبک می

 

شوم حتی سبک تر از لحظه های گریه....

 

حالا که قلم را در دست راستم گرفتم می خواهم از شبی بگویم که تنها تر از همیشه بودم... شبی که باران نمی

 

امد ...شبی که مملو لز ذلتنگی و سرگردانی بودم . از شبی که او رفت.....

 

 

وقت رفتنش زمان متوقف شده بود ادما ان قدر کوچک شده بودند که چشمان من یارای دیدن ان ها را نداشتند.

 

هیچ صدایی را نمی شنیدم. ان دنیایی که مملو از قهقه های رنگی و  درخت هاو گاهای عاشق بود تبدیل شده بود

 

به یک بیابان خالی....

 

اری!!! او داشت می رفت و بدون ان که بداند درون این قلب خاموش چه رازی نهفته است. افسوس.... ای کاش

 

غوغای دورنم را می شنید ولی نه مرا دید و نه صدایم را شنید.

 

او با رفتنش از من و اسمم و احساس من عبور کرد. رفتنش را باور نداشتم ولی می دانستم لحظه لحظه ی

 

زندگیم در حال گذشتن است و من نمی توانم در برابر ان ها بایستم و تنها می توانم که با صبرم ان لحظه های

 

سخت را شکست دهم.

 

با رفتنش همه چیز را برد به جز انتظار برگشتنش را.....

 

مدت زیادی از رفتنش می گذرد ولی من هنوزپشت پنجره روی یک صندلی چوبی می نشینم در حالی که چشمان

 

منتظر من در جستجوی سایه ای هستند از جنس نور... و من منتظر دستهایی هستم که صاحب باران اند و قرار

 

است مرا به دنیایی پر از شعر ببرند ...دنیایی که دران شاعر ها از تنهایی نمی گویند و ....

 

شاید همه ی اینها رویایی از جنس ابرهای  پاییزی باشند ولی من به ارزوی تو این شب های سرد را می گذرانم

 

و تا هنگامی که یاریگری باشد منتظرت می مانم .........

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 1:10  توسط مثل بارون | 

 

ان روز که در غروب دلتنگی ام سفر کردی من کاسه از چشمم را بدرقه ی راهت کردم

 

ان روز که ساک سفر را بستی من گلی سرخ در جیب کوچکت گذاشتم تا اگر محبت به

 

یادت افتاد به رسم طبیعت برگردی و بدانی که محبت سرایی ندارد....

 

ای مسافر سرزمین عشق!!! اینک در اغوش رود خستگی تن را می شویم و بر صخره

 

سنگ های سالخورده می نشینم ... شاید سوار بر شانه های خیس امواج بیایی...        

 

پرسه ای خواهم زد تا صبا از بیستون نگاهم فریاد فرهاد گونه ی غربت را به گوش

خیالهای شیرین گذشته برساند.......

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 1:20  توسط مثل بارون | 
 

من اگه می دونستم به واسطه ی سرقت محبت ورا در دادگاه چشمانت محکوم می کنی و مرا به

جرم مهربانی و صداقت به پشت میله های زندان تنهایی خواهی انداخت

و خود بر قضاوت خواهی نشست ....

 

هرگز چشم به پنجره ی همیشه غمگین چشمانت نمی گشودم.

 

و اما حال تو بمان... با این همه غم نا امیدی و بدان :

 

دوستی یک اتفاق است و جدایی یک قانون

 

 و ما اسیر سرنوشتیم

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 1:12  توسط مثل بارون | 

 

زمان‘ در بستر شب‘ خواب و بیداراست. سیاهی تار می بندد.

 

و من انجا ‘چشم در راه توام‘ ناگاه تو را از دور می بینم که می ایی...

 

تو را می بینم که می خزی‘ تو را از دور می بینم که می خندی و می ایی...

 

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند. سراپا چشم خواهم شد. تو را در بازوان خویش خواهم دید.

 

سرشت اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد . تنم از شراب شعر چشمان تو خواهم

 

سوخت .

 

برایت شعر خواهم خواند...برایم شعر خواهی خواند. تبسم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید

 

وگر بختم کند یاری در اغوش تو......

هوا ارام‘شب خاموش‘ راه اسمانها باز‘ زمان در بستر شب خواب و بیدار است...

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 0:50  توسط مثل بارون | 

 

خواستم زندگی کنم راهم را بستند...

 

خواستم به راستی سخن بگویم گفتند ساده است...

 

خواستم به ستایش روی اورم گفتند خرفاتی است...

 

خواستم بخندم گفتند دیوانه است...

 

خواستم بگریم گفتند بچه گانه است ...

 

خواستم سکوت کنم گفتند عاشق است...

 

خواستم عاشق باشم گفتند گناه است...

 

خواستم جدی باشم گفتند مغرور است...

 

خواستم حرف بزنم گفتند پر حرف است...

 

خواستم شوخی کنم گفتند سنگین باش...

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 0:46  توسط مثل بارون | 

چگونه برای مرگ شقایق ها اشک می ریزی؟؟؟ وقتی که پروانه ها جمعه پیش مردند...

 

چگونه برای پرپرشدن نیلوفر ها اشک می ری؟؟؟وقتی که دیگر در برکه غوکی نیست..

 

و حالا............

 

چگونه برای مرگ عشق اشک می ریزی؟؟؟؟؟ وقتی که دیگر قلبی نیست....

 

چگونه چشم هایم را برای دنیایی تر کنم که در ان شقایق.. پروانه..غوک..درخت و....

 

نیست؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 0:37  توسط مثل بارون | 

در خاطرم تو می ایی ... تو میایی و دلتنگی های پنجره و تمام اسمان و ستاره هایش و عشق خاک خورده ی

 

توی انبار را گردگیری می کنی .. در خاطرم تو می ایی با تو می گویم که سنگ قلب شیشه ای پنجره مان

 

را شکست و تو را می بینم که با چشمانی سبز بر لحظه های خشکیده قدم می گذاری و در کنار باور سنگی

 

 زندگی مان درنگ می کنی ... تومی ایی و همنفس تنهاییم می شوی و من در فضای اکنده از عطر باران با

 

 توبودن را تنفس می کنم....

 

تو می ایی و چکاوکهای مرده ی پنجره را در گور خاطره خاک می کنی و من برایت از لحظه های شبانه

 

می گویمو از سایه های تنهایی که روی حجم خالی خاطره ها می لغزد و....

 

تو می ایی و من برایت از ارامش غروب در قابی که به دیوار میخ کرده ایم می گویم و تویی که هر لحظه در

 

ان سبز تر می شوی. اما افسوس که همه ی این رویا ها در تراکم اشکهای پنجره می شکند. و تو را با خود

 

 به سرزمین افسانه ها و اسطوره ها می برند و این انتظار است که در چشمهای من باقی  مانده که شاید

 

روزی بیایی.........

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 0:29  توسط مثل بارون | 

عجب صبری خدا دارد  اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان ‘دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین...

 

عجب صبری خدادارد برای خاطر تنها یکی مجنون و صحرا گردی تنها‘ حال هزاران کوبی ناز افرین را کوه به کوه ویرانه می کردم ..

 

عجب صبری خدا دارم اگر من جای او بودم... چرا من جای او باشم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زت کاری های این مخلوق را دارد...

 

عجب مهری خدا دارد...

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 0:19  توسط مثل بارون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به دوستان گلم
من نگین 17 ساله هستم امیدوارم از مطالب لذت ببرید.فقط نظر یادتون نره...ممنون

نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
مرداد 1387
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
یادگار روزهای رفته
الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه
زیبای خفته

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
< > < >